گویند زاهدی که دعایش برآورده میشد در کنار جوی آبی نشسته بود. بچه موشی از منقار پرندهیی شکاری رها شد و در کنار او بر زمین افتاد. زاهد از روی مهربانی او را از زمین برگرفت و در برگ درخت پیچید و به خانه بُرد. برای جلوگیری از وحشت یا انزجار اهالی خانه از حضور بچه موش و واکنش ناخوشایند آنها و آزار رسیدن به حیوان لختی در فکر فرو رفت و سپس با خواندن دعایی از خداوند بزرگ استدعا کرد که او را به انسان تبدیل کند. خداوند آرزوی او را برآورد و آن بچه موش به دختربچهیی تبدیل شد زیباروی و خوشاندام، با رخ
برچسب: نویسنده: مانی رادمنش تاريخ: شنبه 15 آذر 1404 ساعت: 4:46